سایت مقالات فارسی – شرح دشواری های کتاب مهمان نامه ی بخارا نوشته فضل الله …

شاه بداغ
محمدخان شیبانی
مُستریح: صفت عربی، آرامش یافته، آسوده (لغ)
ابوالخیرخان : ر.ک.ص۳/س۱۸٫
دُرّ شاهوار: اسم مرکب، مروارید گران قدر و ممتاز. مروارید مخصوص و لایق شاه (لغ)
ابوالفتح محمدالشیبانی خان : ر.ک.ص۱/س۳٫
خلدالله ظلال….: ر.ک.ص۱/س۴٫
هم زاد: صفت مرکب، هم سن. همسال. (لغ)
فضایل دستگاه: اسم مرکب، دارای دستگاه وقدرت و سلطنت با فضیلت
محمود سلطان: (اسم خاص) جانی بیگ. دهمین خان از خانان باتو که بردشت قبچاق غربی حکومت می کردند وآنان را خانان سیراردو نیزگویند وی آخرین خاندان جوجی و به سال ۷۵۹ هـ.ق/۱۳۵۷م. درگذشت. خوندمیرگوید. او پسر اوزبک خان یکی از پادشاهان دشت قبچاق و از اولاد جوجی خان بن چنگیزخان است وی پادشاهی عدالت شعار و رحمت آثار دیندار شریعت دثار بود. (لغ)
اُزبک: اسم خاص، اوزبک، عنوان شعبه ای از ایل و طایفه جوجی خان مغول که به نام اوزبک خان (از اعقاب جوجی) به طوایف اوزبک مشهور شده است این طوایف نخست در نواحی واقع بین انهار اورال و چو سکونت داشته اند و از امرای آن اوزبک خان و پسرش جانی بیگ در تاریخ قبل از تیمور مشهورند بعد از عهد تیمور این امرا در ماوراء النهر قدرت یافته اند. در عهد صفویه اوزبک و اوزبکان عنوان سلسله امرای شیبانی است که به وسیله محمد شاه بخت مشهور به شاهی بک یا شیبک تاسیس شد (۹۰۵ هـ.ق) و غالباً به سبب تعصّب در تسنن و تجاوز به خراسان یا سلاطین صفویه در زد و خورد بوده اند.مرکز امرای این سلسله سمرقند بوده است و امرای مزبور با خانان خیوه و خانان بخارا و خوقند وامرای هشتر خان (معروف به خانان جانی) خویشاوند و منسوب بوده اند و دولت آنها نیز عاقبت به وسیله امرای هشترخان (حاجی طرخان) منقرض شده است (لغ)
اُلوس: اسم ترکی- مغولی، قبیله و جماعت. (لغ)
شبانیان: اسم خاص، پشت ششم شیبان بن جوجی موسوم به منگو تیمور یا ازبک، خان کل سیر اردو معاصر بود قبایل خاندان شیبان از آن تاریخ به بعد به ازبکان مشهور شده و این اسم بر روی ایشان ماند…: خانات اول را محمد شیبانی نواده ابوالخیرخان تاسیس کرد و ابوالخیرخان خود نواده ابراهیم است که در ۱۵۰۰م می زیسته (معین)
حضرت خان پدر بر پدر خان ایشان بوده اند و هستند : منظور محمدخان شیبانی است که اجدادش همگی جزء خانان طایفه ی شیبانی بوده اند.
بَأس: اسم عربی، قوت، نیرو. دلاوری در جنگ (لغ)
مَنقَت: اسم خاص، منگیت، نام قبیله ای است از اقربای طایفه نوگای که درابتدای قرن دهم هـ.ق به همراهی محمد شیبانی از دشت قبچاق کوچ نمودند و بعضی از روسای ایشان به وزارت امرای بخارا رسیدند. (معین)
حاجی ترخان: اسم خاص، یا هشترخان شهری از مملکت روسیه در اروپا …
حریقی بزرگ در این شهر روی داد و بالتمام بسوخت و پطر کبیر از نو آن را آبادان کرد و به واسطه مساعدتها و امتیازاتی که بدان شهر داد بزودی آستاراخان یکی از شهرهای مهم روس گردید. (لغ)
حدّ: اسم عربی، سوی، طرف (لغ)
بحر محیط: اسم مرکب، دریای محیط، اقیانوس. (لغ)
ترکستان:ر.ک ص۳/س۱۵٫
دربند: اسم خاص، و اما دربند شهری است که بر دریا بنا کرده اند. بر دو کناره ی خلیج دریا دو سد کشیده تا جای درآمدن کشتی تنگ شود… و این دربند بر کناره دریای طبرستان است، و بزرگتر از اردبیل باشد (مسالک و ممالک : ۱۵۷)
استرآباد: اسم خاص، شهری است بر دامن کوه(هزار جریب) نهاده، با نعمت و خرم و آبهای روان، و هوای درست. و ایشان به دو زبان سخن گویند یکی به لوترا ، استرآبادی و دیگری به پارسی گرگانی . از وی جامه های بسیار خیزد از ابریشم چون مبرم و زعفوری گوناگون.(حدودالعالم : ۳۹۵)
ییلاق: اسم مرکب ترکی، سردسیر، جای تابستانی . (لغ)
قِشلاق: اسم ترکی، مغولی، جاهای گرم که زمستان در آن به سر برند. (لغ)
سه طایفه: قزاق و شبانیان و منقّت.
قَصد کردن: مصدر مرکب، قصد جان کسی را کردن (لغ)
غالِب: صفت عربی، چیره، پیروز (لغ)
اَهل: اسم عربی، زن، عیال. (لغ)
اُولجه: اسم ترکی، غارت و غنیمت (لغ)
اِحتراز: مصدر عربی، پرهیز کردن، خویشتن را از چیزی نگاه داشتن (لغ)
سرسام: اسم مرکب، مرضی باشد که در دماغ ورم پیدا می شود و خلل دماغ ظاهر می گردد و این مرکب است از سر به معنی راس و سام به معنی ورم. (لغ)
کرا خود یارا باشد: هیچ کس جرات و توانایی ندارد.
بَیع: مصدر عربی، خریدن و فروختن. (لغ)
فی الجمله: قید مرکب عربی، خلاصه (لغ)
تَمامی: قید، همگی (لغ)
اَساطین: اسم عربی، ستون، ارکان (غیاث)
قرن الله سلطنتهم بالخلود فی الاحسان: پیوسته گرداند پروردگار، پادشاهی آنها را با جاودانگی در نیکی و احسان.
بخارا: ر.ک.ص۱/س۵٫