شرح دشواری های کتاب مهمان نامه ی بخارا نوشته فضل الله بن …

تَجَلیّات: اسم عربی، ج تجلی، آنچه هویدا شود دلها را از انوار غیب و امهات غیب که تجلیات از بطون آن آشکار شود (لغ)
شاهد: اسم عربی، معشوق، محبوب. (لغ)
مشهود: صفت عربی، نمایان، هویدا، پیدا (لغ)
حضرت مشهود: پرودگار .
واذ ا سألک ….: قسمتی از آیه ۱۸۶ سوره بقره و هر گاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [ بگو] من نزدیکم .
متاع صبر: اضافه تشبیهی
چراغ فسق: اضافه تشبیهی
مُرَتفَع شدن: صفت مرکب عربی، منتفی شدن، برطرف شدن، زایل گشتن (لغ)
تشخص فیه الابصار: قسمتی از آیه ۴۲ سوره ابراهیم، که چشمها در آن خیره می شود.
غُلواء: اسم مصدر عربی، سرکشی و از حد در گذشتن (منتهی)
واقعه اکبر: صفت مرکب عربی، قیامت (لغ)
ساعت: اسم عربی، روز حساب؛ وقتی که در آن قیامت برپا می شود. (لغ)
عَرَصات: اسم عربی، صحرای قیامت (لغ)
بَرد: اسم عربی، سرما (لغ)
بردیقین: اضافه استعاری.
بُرودَت: اسم مصدر، خنکی، مقابل حرارت. (لغ)
پنجم بر حسب فرموده «ورجلان تحابّا فی الله اجتمعا علیه و تفرّقا علیه» مردی باشد که او را با مردی دیگر محبت (فی الله) باشد وخاصه جهت وجه کریم واجب التکریم خداوند عطوف روؤف کریم با یکدیگر اداء وظایف محبت نمایند، اگر اجتماع نمایند جهت خدا باشد واگر افتراق یابند محبت ایشان بر نسق طریق هدی باشد، هنگام وصال که ثمره ی محبت است نُقل مجالس ایشان همگی وصال افضال نامتناهی باشد. اگر فراهم آیند همه از دوست گویند و اگر از یکدیگر برآیند، همه وصال حبیب حقیقی جویند. چنین دوکس در وقتی که طامّه کبری آید و واقعه عظیمی چهره گشاید در سایه عرش رحمان که منشاء انفاس رحمانی است استقرار یابند و در راه رضوان کبری و طریق جنت عدن شتابند. ششم برحسب فرموده « ورجل ذکر الله خالیا فضاضت عیناه» مردی باشد که چون خلوت ذکری با محبوب حقیقی یابد و عزلت انسی با دوست تحقیقی گیرد، شوق جمال مذکور او را در رباید وجوی اشک از دیده خونبار ریزد، یاد خداوند کند در خلوت نیاز و اشک خونبار ریزد در شوق جمال بی نیاز. چنین کس آن روز در سایه عرش رحمان که غایت وصال ابدان است قرار گیرد و با صاحب سایه در میان آمده ازغیر دوست کنار گیرد. هفتم بر حسب فرموده (( و رجل تصدق بصدقه فاخفاها حتی لاتعلم شماله ماتنفق یمینه)) مردی که صدقه دهد پس پوشیده دارد او را تا به غایتی که دست چپ او نداند آنچه صدقه می کند دست راست او. مراد آنکه پوشیده دهد و در پوشیدن صدقه مبالغت نماید تا آنکه از دست چپ معامله ی دست راست پوشیده ماند وآنچه دست راست کند دست چپ نداند، چنین کس در آن وقت که دست بر دست زنند و حسرت روز قیامت و استیلای غم و ملامت و استعلای شعله همّ و ندامت دمار از روزگار مبتلای درمانده در عرصات و عرضه انواع مخافات از عقوبات قهر قهّار بیچون «تعالی عمّا یشرکون» برآورد، چه در سایه حمایت لطف و پناه عرض رحمت جای گیرد وقتی که جزآن سایه سایه ای نباشد، زیرا که در پوشیده داشتن صدقه قصد او رضای پروردگار بوده و خود مراقب حضرت جبّاراکبر، تا به غایتی که هیچ آفریده در نظر اعتبار او در نیامده تا هنر انفاق خود را به او نماید و خود را به زبان حمد وثنای او بستاید. پس فایده آن مراقبه امروز آنست که در سایه عرش رحمن که موجب قرب جلال الهی ست در امان باشد و اینست هفت ذات نعوت صفات که حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم در حدیث صحیح ایشان را مخصوص ساخته به کرامت قرب الهی و نجات روز قیامت و استقرار در سایه عرش عزّ و کرامت.
پس باید که این هفت را یک صفت و عمل مشترک باشد که در جزای قیامت با همدیگر جمع شده اند و استقرار به اتفاق در سایه عرش رحمن یافته بعد از تأمل، جامع آن صفت حقیقت مراقبت الهی است و اول ایشان امام عادل است. پس پادشاه باید که مراقب حضرت اله باشد در کل احوال و مصاحب جناب عزّت و کبریایی او در جمیع احوال. همیشه بزرگی خدابیند و به لای نفی، پیوسته گردن کبریایی خود زند و از مقام بندگی اصلا تجاوز نکند. چنین کس را پادشاه مراقب گویند و چون پادشاه در مقام مراقبت حق تعالی رفت مقابله حقیقیت میان ظل و خداوند ظل شد، هر آینه پرتو مراقبه «انا جلیس من ذکرنی» او را در مقام «من طلبنی وجدنی» آورد و مراقبت مظاهر صفات کمال وجلال الهی شد، هر آینه عدل که او از جمله صفات کمالست در مظهر مراقب ظاهر شد و اوست امام عادل که حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم او را از اول سبعه نجاتیه ظلّیه ساخت، زیرا که ظل الله است و در دنیا و آخرت پادشاه به استحقاق و خلیفه صاحب احقاق و نشانه این مراقبت که پادشاه را بدین پایه می رساند آنست که از حال رعیت اصلا غافل نباشد که حضرت حق تعالی وتقدس عذر پادشاه غافل را دشوار قبول می فرماید که البته بر ترک آگاهی از حال رعیت مواخذت کلیه می نماید و پادشاه را کافی نیست که نزد حق تعالی گوید: من ولایت فلان مملکت را به فلان دادم، اکنون مرا از عهده افعال فلان بیرون نمی باید آمد، زیرا که تفتیش افعال آن امیر بر خلیفه واجب است بلکه از فحاوی افعال امیرالمومنین و شیخ العادلین و خلیفه خلیفه رسول الله صلی الله علیه وسلم ابی حفص عمربن الخطّاب ثانی الشیخین و آخر الخلیفتین رضی الله عنه و ا رضاه چنان ظاهر می شود که آن حضرت برین بوده که پادشاه باید که خود از حال هر یک یک از رعیت آگاه باشد وتدارک آن به واجبی کند و اگر نه درمقام مواخذه باشد و حق تعالی از و پرسش عتاب کند.
پسر اسلم مولای امیرالمومنین عمر رضی الله عنه روایت می کند از پدر خود اسلم که او گفت: عمر رضی الله عنه مرا عسس مدینه ساخته بودو من شبها بیدار بودمی و به امر عسسی که عبارت از نگاه داشتن مملکت است از فساد در شب و غافل نابودن از حال واردان مملکت اقدام نمودمی. شبی حضرت خلیفه بیرون فرمود و درّه در دست مبارک او، چون مرا دید فرمود: ای اسلم بیا تا در بیرون شهر نظر کنیم شاید ضعیفی یا بیچاره ای درمانده باشد او را فریادرسی کنیم چون از شهربیرون آمدیم در صحرا آتشی دیدیم فروزان، به سوی آن آتش روان شدیم؛ زنی پیر دیدیم حوالی او بعضی اطفال صغار نالان و عورت دیگی بر بار کرده و باد آتش او را زحمت می رساند و او می گوید : خداوندا از عمر خطّاب سؤال کن که چرا مرا چنین حیران و سرگردان درین بلا مبتلا کرده؟ عمر رضی الله عنه چون سخن بشنید بی طاقتانه به جانب او دوید و گفت: ای عورت عمر با تو چه کرده است که تو او را به دیوان قهر الهی می سپاری؟ گفت: شوهر مرا به غزا فرستاده و او را کشته اند و من عیال خود از مسافت دور برداشته ام و متوجّه او شده که چیزی ازو جهت عیال یتیم آن غازی بستانم و دیرگاه بدینجا رسیدم و اطفال من از گرسنگی آرام نمی گرفتند و من چیزی نداشتم که ایشان رابخورانم، دیگی بر بار کرده ام و آب درو کرده و آتش در زیر آن کرده تا اطفال به امید طعام بیارامند و شاید که خواب کنند. عمر فرمود: ای اسلم بازگرد تاجهت ایشان طعام آوریم. فی الحال بازگشت و از بیت المال تنگی آرد و انبانی چربی پر کرد و بیرون آورد و با من گفت: ای اسلم این تنگ بار را بر پشت من نه. گفتم: یا امیرالمومنین من بر پشت گیرم و بار این را از پشت تو بیندازم. فرمود: بار خلافت بر دوش من نهاده اند مرا می باید کشید. بار جزا من خواهم برد، بارعمل چون بر دیگری نهم.تنگ آرد بر پشت مبارک گرفت و رو به صحرا روان شد. چون نزدیک دیگ عورت رسید، فرمود: ای عورت جهت تو آرد آورده ام اطفال را نشاط ده تا من آش بپزم. آرد و روغن در دیگ کرد و آب در جوش اورد. اسلم گوید: محاسن مبارک او را دیدم در میان خاک نهاده و آتش را باد می کرد تا آب پیرزن بجوشاند. با وجود چنین سیرت از عبدالله بن عباس روایت کرده اند بعضی از اکابر که در وقت وفات عمر رضی الله عنه ازو درخواست کرد که به خواب او در آید ، بعد از وفات اگر قدرت تمثل داشته باشد و با او بازگوید آنچه بعد از وفات بروگذشت. ابن عباس فرماید: دوازده سال هر شب درین آرزو بودم که عمر را رضی الله عنه در واقعه بینم و با من بگوید که حق تعالی با او چه کرد.بعداز دوازده سال شبی او را دیدم جامه های سفید پوشیده و سرمه در چشم کشیده، همچوکسی که به فراغت درآید. بعد از ملالی پرسیدم. یا امیرالمومنین خدای تعالی با تو چه کرد؟ گفت: دوازده سال است که مرا در موقف حساب بازداشته اند و از من سؤال می کنند. گفتم: یا امیرالمومنین از توچه صادر شده بود؟ فرمود: حق جل و علا از من سؤال فرمود از آنکه در زمان خلافت من در شهر نهاوند که یکی از شهرهای عراق است و میان او مدینه که در آن وقت مسکن عمر بود دو ماهه را هست پلی ویران شده بوده و بزی را پا شکسته، حق تعالی از من می پرسد که چرا از حال آن پل غافل ماندی تا ویران شد اگر نه مغفورت حق تعالی مرا دریافتی بیم هلاک بود حق تعالی حضرت پادشاه اسلام خلیفه انام را که در دنیا ظل اجل دیان و درآخرت مستظل رحمن خواهد بود همیشه مخلد و مستدام دارد و در دنیا و آخرت پناه اهل ایمان را وجود شریف اوسازد. اگر نه امر عالی بودی این بی مایه درین پایه کجا باب سخن برگشودی.

جایی که عقاب پر بریزد از پشّه لاغری چه خیزد

الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد نا آله و صحبه اجمعین. این بود صورت شرح حدیثی که در منبرهرات در مجلس خلافت برخوانده شد. اکنون شروع در مبادی سفر غزای قزّاق می کنیم و اول شروع در تحریر اموری می کنیم که باعث و داعی بر عزای قزّاق شد و التوفیق من الله الکریم. (مهمان نامه: ۳۶-۴۰)
توضیحات :
فی الله : در راه خدا
خاصه جهت…: خصوصا به خاطر پروردگار بخشنده ای که واجب است احترام و تکریم او.
اِفتراق: مصدر عربی، از یکدیگر جدا شدن. (لغ)
بَرنَسَقِ : اسم مرکب، به سان، مانند (لغ)
هُدی: مصدر عربی، راستی (لغ)
نُقل: اسم عربی، مزه، هر خوردنی لذیذ که بدان تنقل کنند ازشیرینی جات و آجیل و غیره (لغ)
افضال:‌ر .ک ص ۳۴/ص ۳٫
نامُتَناهی: صفت مرکب، بی پایان، بی انتها. (لغ)
اگر از یکدیگر برآیند: اگر از هم جدا شوند.
حبیب حقیقی: دوست حقیقی (خداوند)